محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
735
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
فرود آييم ، و يك روزه راه بود تا به زيارت امير المؤمنين حسين عليه السّلام ، بگذريم و زيارت نكنيم ، و به طلب خون او همى رويم . و آن بىوفايى كه با او كرديم و او را در دست دشمن بگذاشتيم ، برويم و زيارت كنيم و توبه [ سازيم ] و جانها فدا كنيم ، مگر كفّارت آن گناه باشد . چون آنجا شد و چشمهاشان بر گور افتاد ، همه پياده شدند و سر برهنه كردند و نوحه و زارى آغاز كردند چنان كه آوازشان پنج فرسنگ مىرفت . و سليمان پيش گور به زانو درآمد و خاك بر سر مىكردند . سليمان گفت : سلام بر تو باد اى پسر دختر پيغمبر خداى و شهيد بن شهيد و صديق بن صديق و وصىّ بن الوصى ، و اى امام بن الامام ، اى به قهر و ستم كشته ، و فرزندان ترا به بردگى برده ، و دست ترا بريده ، و تنت را به سمّ اسبان خرد كرده ، و خون با مغز استخوانهات آميخته ، و سرت بر سر نيزه كرده . اينك آمديم ، و ما آنانيم كه ترا و عيال ترا در بيابان خشك تشنه و گرسنه بگذاشتيم . مىدانيم كه خون تو و عيال تو در گردن ما است . در خداى عزّ و جلّ توبه كرديم ، و از جدّ تو محمّد رسول الله صلَّى الله عليه عذر مىخواهيم ، و جدّ ترا و ترا به خداى عزّ و جلّ به شفاعت مىفرستيم ، اگر چه ما نزد تو و جدّ تو گناهكاريم . اكنون سرها فداى خاك تو خواهيم كردن تا باشد كه خداى عزّ و جلّ بر ما ببخشايد و توبهء ما بپذيرد . از اين جنس سخنان مىگفتند و مىخروشيدند چنان كه غلغل ايشان به آسمان پيوسته بود و يك شب و يك روز بر سر گور حسين ببودند با نوحه و زارى ، و بامداد نماز بكردند و برفتند و روى به شام نهادند . و سليمان ايشان را بدان جايگاه آورد ، و به شهرى رسيدند كه قرقيسا گويند . زفر آن جايگاه مهتر بود و با شاميان حرب كرده بود به هوادارى عبد الله بن الزبير ، و به هزيمت بدانجا شده بود . چون آن سپاه بديد بفرمود تا در شهر ببستند . سليمان مسيّب را بفرستاد و گفت : برو و زفر را بگوى كه ما به طلب تو نيامده ايم كه ما به شام مىرويم به طلب خون حسين ، امروز از بهر ما بازارى بيرون فرست از جو و كاه و گوشت ، و از ما ايمن باش تا ما اين طعامها بخريم و بامداد كوچ كنيم . مسيّب برفت و اين بگفت . زفر پسر خود بيرون فرستاد تا مسيّب را بديد و